امواج دريا

امواج دریا

همراه همیشگی ..

به چشم های دختر توی آیینه خیره میشم.این کوچولو کی بزرگ شد؟...

 

ذهنم به گذشته پر میکشه. بدون دلیل خاصی دوست داشتم زودتر 19 سالم بشه.حالا سالهاست که از این عدد گذشتم.اما انگاری هنوزم عدد 23 برام نامانوسه..

 

- دوشیزه نفیسه خانم، فرزنده ....

با خودم تکرار می کنم." نفیسه"... انگار اولین باره که این اسم رو میشنوم..

 

چرا این جوری شدم؟ انگار با خودمم غریبه شدم.دوباره به دختر سفید با اون چشم های مشکیش ذل میزنم..

همه بهم چشم دوختن. داداشم ساکت نگاهم می کنه. در پشت چشم های بابا پرده اشک می درخشه. صدای خش خش سایش قندها به هم توی اتاق می پیچه..

نگاهمو بر میگردونم و به صورت گندمی مهربونش چشم می دوزم. انگار به خودم نگاه می کنم. به انتخابم. به سرنوشتم، و به صندلی ای که برای مدتی از آن کس دیگه ای می دونستم.....

 

با صدای دست زدن و تبریک به خودم میام. مثل درختی که تکونش میدن و بزرگ های خشک و رنگیش روی زمین میریزه؛ سوال کردن ها، امتحان ها، دلهره ها،، همه تموم میشه.. در کمتر از چند دقیقه مرد زندگی من تثبیت میشه. کسی که براش نوشتم، وقتی که نمیدونستم کیست...

 

وقتی حلقه ی سرد توی انگشت گرمم میشینه انگار یه دفعه بزرگ میشم. انگار کوه مسئولیت رو روی شونه هام گذاشتن و جنگ زندگی شروع میشه. جنگ شیرینی که هیچ فاتح و مقلوبی نداره، جز زمان ..

 

وقتی از محضر بیرون میایم، دستهای گرمش توی دستهامه. حس اطمینان و دوست داشتن بیشتر از قبل توی قلبم می دوه و من دیگه نمیترسم؛ از پله ها، از آدم ها، از ابرها. حتی از خیابون شلوغ و طولانی که روبرومونه ...

 

 

 

نوشته : نفیسه در ساعت ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٧


عواطف

گاهی شرایطی پیش میاد که با خودم فکر میکنم چقدر فاصله عواطف از هم کمه...

شاید فاصله ی بین دوست داشتن، بی تفاوتی و نفرت از یه مو هم کمتر باشه...

یه روز حس میکنم به هر چیزی که می خواستم رسیدم..با خودم میگم همینه..زندگی که دارم دقیقاً همونیه که می خواستم..اما چند روز بعدش شرایطی پیش میاد که میگم چقدر بدبختم و خودم نمیدونستم..چقدر تنهام و ازش بی خبر بودم...

یه روز از خودم میپرسم علیرضا چه حسی بهش دست میده، وقتی بفهمه شاید فقط دو هفته دیگه زنده باشه..وقتی بفهمه چرا دیگه مدرسه نمیره.. چرا دیدش تار شده.. چرا وقتی میخوابه مامانش گریه میکنه و باباش یه دنیا غم توی چشم هاش نشسته.. اما فرداش حس میکنم اگه قرار باشه من جای اون باشم خیلی ناراحت نمیشم...

یه روز دلم براش میسوزه.. وقتی میبینم لاغر شده، خیلی چیزهارو نمیتونه بخاطر قندش بخوره و موقع راه رفتن یکی از زانوهاش اذیتش میکنه.. اما چند روز بعد ناخودآگاه تو دلم بهش میگم پیرمرد خِرفت!...

یه روز بهم کنایه میزنه.. میخوام بهش بگم گاهی چقدر تلخ حرف میزنین،، ولی سکوت میکنم.. با مرد چشم آبی هم با کنایه حرف میزنه و ازش میشنوه تو کی سِمَتت تموم میشه من از این نوع حرف زدنت خلاص بشم.. چند روز بعد خودش میاد پیشم، دستمو به گرمی میگیره و میگه از اینکه باهات آشنا شدم خیلی خوشحالم.. اگه حرفی زدم، بدی خوبی ازم دیدی ببخش.. و من همون موقع میبخشمش...

یه روز با خودم فکر میکنم چقدر دلم میخواد یه مدت نبینمش، ازش دور بشم.. دور دور.. اما چند ساعت بعد که میاد، بهم با مهربونی لبخند میزنه و برام پرتغال پوست میکنه حس میکنم اگه نباشه منم نیستم...

گاهی با خودم فکر میکنم چقدر رفتار و حرف زدن آدم ها با همدیگه مهمه.. چقدر سریع یه آدم دوست داشتنی میتونه نفرت انگیز بشه یا برعکس یه آدم معمولی چطور میتونه ذهنتو به خودش مشغول کنه..

و ما آدم ها گاهی چقدر خودخواه میشیم و گاهی چقدر راحت حرف میزنیم بدونه اینکه فکر کنیم و هیچ تلاشی برای درک همدیگه نمیکنیم..

و گاهی چقدر بعضی آدم ها کوته بینن.. انقدر که باید نقاب بزنی تا بهت ابراز علاقه کنن.. و ما چقدر ناخواسته به این ابراز علاقشون محتاجیم.. و من چقدر از آدم های دو رو بدم میاد.. و گاهی ناچاری نقش بازی کنی و فراموش کنی احساستو نسبت به خودت تا پذیرفته بشی...

گاهی هم فکر میکنم بعضی از ما آدم ها چقدر راحت فراموش میکنیم همدیگه رو، و حتی برای ثانیه ای هم فکر نمیکنیم به کسی که ساعت ها کنارش بودیم..

و من گاهی چقدر دلم میگیره از دنیا و آدم هاش و گاهی چقدر خوشحالم از بودن در کنارشون...

 

نوشته : نفیسه در ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٢/٢۱


خدایی که همین نزدیکیست...

یه دفعه بابا میپرسه : میخواین بریم فشم؟

مامان از تو آشپزخونه میگه : ساعت 1:30 بعد از ظهره.تا برسیم و نهار بخوریم میشه 3.

داداشم روی مبل دراز میکشه و میگه : من خیلی خستم.دیشب تا 3:30 صبح طراحی میکردم.از ساعت 8 هم که کلاس داشتم.

مامان میگه : اگه گشنتون نیست، خوب میریم.تو هم بعد نهار برو تو اطاقت بخواب.

بابا ازم می پرسه : بریم؟

حوله رو از دور موهام برمی دارم و میگم : گشنم نیست اما اونجا سرده.میترسم سرما بخورم.

داداشم میگه : خوب زنگ میزنیم میگیم شوفاژ رو زیاد کنن.

بابام دوباره میگه : اگه حوصله ندارین نریم..

میگم : آخه جمعه بعد هم نمیشه بریم.من امتحان دارم....

میریم فشم، به جای رفتن خونه عمو..جاده شلوغه.یه جا اگه دیر ترمز می کردم زانتیا جلوییم له میشد!..

بعد ناهار تلویزیون فیلم داره.وسط های فیلم یکی در میزنه.داداشم هیزم رو توی شومینه میندازه و میره درو باز میکنه.دختر سرایداره.فردا امتحان ریاضی داره..درس رو براش توضیح میدم.نمونه سوال.تمرین...

موقع برگشت مامانش کلی تشکر میکنه.میگه من که سواد ندارم.اینام بزور تا پنجم درس خوندن.بچه ام کسی رو نداره باهاش درس کار کنه.ظهری، بعد اذان نشسته روبه قبله 10 بار گفته خدایا نفیسه خانم بیاد، سوالام رو ازش بپرسم...

بهش لبخند میزنم.لپهاش گل میندازه و سرشو پایین میندازه..

گاهی چقدر خدا به آدم ها نزدیکه....

نوشته : نفیسه در ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٢٧


تقویم های تازه، روزهای کهنه را تکرار می کنند

دلمان خوش است

به لذت های کوتاه

به دروغ هایی که

از راست بودن قشنگ ترند

به اینکه کسی عاشقمان شود..

با شاخه گلی دل می بندیم

و با جمله ای دل می کنیم

دلمان خوش می شود

به برآوردن خواهشی

و چشیدن لذتی

و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود

چقدر راحت لگد می زنیم

و چه ساده می شکنیم

همه چیز را .....

 

 

ولنتاین،سپندارمذگان...اینکه اسمش چی باشه فرقی نمیکنه.. وقتی کسی نیست که تبریک بگه یا برای سورپرایز کردنم برنامه ریزی کنه..

نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت..یه جورایی عادت کردم..

شاید کادویی نباشه،حرفهای قشنگ نباشه،پارک،سینما،رستوران یا کافی شاپ نباشه..شاید کسی نباشه که دقیقه هامو پر کنه.. اما عوضش کسی هم نیست که ازم توقعی داشته باشه و وقتی قبول نمیکنم تو خونه باهاش تنها باشم ترکم کنه و بره..کسی نیست که فکر کنم مال منه ولی بی خبر ازم به دوستم شماره بده..کسی نیست که با نبودش تو دلم غوغا بپا کنه...چیزهایی که این روزا زیاد شده....

گوشه ی پرده کنار رفته و من از اینجا به راحتی میتونم بیرونو نگاه کنم...

با خودم فکر میکنم اون روز هوا چطوریه؟ پاساژ اندیشه بارون میاد؟هتل شهر برفیه؟یا ونک ابری؟.. چه فرقی میکنه که جای جای تهران یا ایران یا دنیا هوا چطوریه؟..مردم فقط میرن..تو خیابون،تو پیاده رو..پای پیاده یا با ماشین؛ اغلب ماشین ها یا سفیدن یا سیاه.تک و توک ماشین طوسی هم هست اما رنگی، به ندرت....

از خودم میپرسم اون روز چند تا دوست،با هم هستن؟..جواب میده زیاد..میگم چند تاشون تا ماه بعد یا حتی سال بعد همین موقع با هم میمونن؟..سکوت میکنه....میدونم چرا؛ اونم نمیدونه چند تا از این عشق ها واقعی هستن و چند تا جمله هایی که فقط از روی عادت بیان میشن.....

 

پ.ن =>براتون عشقی گرم و جاودانه آرزومندم

 

نوشته : نفیسه در ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/٥


ویرایش

خدایا دلم خیلی گرفته.از آدم هایی که آفریدی..

از اونایی که نماینده ی دینن اما خودشون عمل نمیکنن..

از آدم هایی که پشت سر هم حرف میزنن اما حواسشون نیست که اگه راست بگن میشه غیبت،دروغ بگن میشه تهمت..

از آدم هایی که پر از نقصن اما از بقیه ایراد میگیرن..آدمهایی که فقط ظاهر آدم ها رو میبینن..

دلم گرفته از قصه ی غصه های غریب و آشنا..از دروغ،خیانت،بی وفایی..از گناهِ بین دختر و پسر این مرز و بوم..از فقر و جنگِ مردم زمین....

..

میگن این همه بیماری ناعلاج،بلایای طبیعی،مرگ های نابه هنگام برای گناه آدم هاست،،

خدایا ببخش گناهان خواسته یا ناخواستمونو..بهمون قدرت ایستادن در مقابل هوای نفس بده..

خدایا مانع شو دعایی کنیم که به نفعمون نیست..بردار موانعی که باعث میشه حاجت هامون برآورده نشه..

خدایا یادمون بده قدر چیزهایی که داریم بدونیم.در برابر نداشته هایی که هنوز وقت داشتنش نرسیده صبور باشیم و بخاطر داشته هایی که ممکنه قادر به درکشون نباشیم سپاسگزار،اونجوری که تو دلت میخواد....

..

خدایا دلم گرفته از خودم.منی که فقط میخوام خودم باشم..

خدایا دلم گرفته از اونایی که به فکرمن اما....

خدایا تو از من به من نزدیکتری..پس میدونی چیزی که به قلبم میگذره حتی اگه بر زبان نیارم..

خدایا تو همیشه منو میبینی،حرفهامو میشنوی،حواست بهم هست..خدایا، خستم..خیلی..مثل همیشه آرومم کن..ببخش اگه گناهی هست که مانع رسیدن به آرامشم میشه که تو تنها قادر مطلقی..

خدایا،تو اگه فراموشم کنی کسانی رو داری که بهشون فکر کنی..من اگه فراموشم کنی کیو دارم که باهاش حرف بزنم،ازش کمک بخوام؟..... 

پ.ن=>متن قبلی ویرایش شد.فقط دلم گرفته بود..از خیلی چیزها....

 

 

نوشته : نفیسه در ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٧


ریشه

بادبادک 

شاخه های نازک دلسپردگی هایش

به باد بیشتر است تا خاک

این یعنی

ریشه در آسمان...

 

نوشته : نفیسه در ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٢٢


میلاد

تولد چیز غریبی است

هر سال یکی به یکهای قبل افزوده میشود

و ما ناخواسته بزرگ میشویم

با کیک

بدون کیک

با هدیه

بی هدیه

... 

 

نوشته : نفیسه در ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/٧


گذر زمان

بی مقدمه میپرسه:چرا ازم بدت میاد؟ میگم:چی؟ میگه:ما که تا حالا همدیگه رو ندیده بودیم.اما شنیدم ازم بدت میاد.چرا؟؟ میگم:خوب...راستشو بخوای،ازت بدم نمیومد.فقط برام علامت سوال بودی..یه علامت سوال بزرگ...حق خودم میدونستم که بشناسمت.بدونم حد ارتباطت چقدره ولی پاسخی نبود.حتی عکستم ندیده بودم.در حالی که شالشو مرتب میکنه میگه:ولی بنظر من حق داشتی بدونی.

برخلاف چیزی که فکر میکردم اصلا آدم مغروری نیست.آخه چند بار رفته بودم وبلاگش ولی وبلاگم نیومده بود..انگار فکرمو خونده باشه میگه وبلاگت اومدم اما کامنت نمیزاشتم.راستشو بخوای اصلا فکر نمیکردم وجود خارجی داشته باشی.فکر میکردم دوتاییتون یکی هستین.آخه طرز نوشته و حرفهاتون مثل هم بود.با خودم میگم حق داشتی.آخه توی برحه ای از زمان خیلی بهم نزدیک بودیم..میگه اسمتو زیاد شنیده بودم.وقتی توی جشن پرشین بلاگ دیدمت کنجکاو شدم بیشتر بشناسمت.لبخند تلخی میزنم:منم..یه زمانی..اما حالا........

باهاش احساس غریبی نمیکنم.انگار مدتهاست میشناسمش یا برای بار چندمیه که بیرون میبینمش.شاید اونم چنین احساسی داره..از پلاک 22 میگه.از کامنت های خصوصی و از نحوه ی ارتباطش..درمیان حرفهاش درباره ی دعوای بین دوستهاشم میگه.میگم:چرا؟ میگه:نمیدونم.خیلی با هم صمیمی بودن.بهم میگفتن داداش...به ریل مترو خیره میشم.زیر لب میگم:خوب دنیا یعنی همین.برگشت اعمالمون به سوی خودمون...نگاهم میکنه.فقط میدونه یه زمانی با دوستش صمیمی بودم.میپرسه:حالا چی؟ میگم:یکسالی هست که تموم شده.چیز بیشتری نمیگم.اونم دیگه چیزی نمیپرسه...

 

اسم ایستگاه ها یکی بعد از دیگری تکرار میشه.دست فروش ها یکی بعد از دیگری میان و میرن.بچه های فال فروش یکی بعد از دیگری با نگاه ملتمسانه نگاهم میکنن اما توجهی بهشون ندارم....

بعضی وقتها زمان میگذره و دیگه تکرار نمیشه و تو هیچ وقت به گذشتش توجه نمیکنی..

بعضی وقتها زمان میگذره و دیگه تکرار نمیشه ولی دلت بدجور بهانه اش رو میگیره..

بعضی وقتها زمان میگذره اما باز هم به طرق مختلف بهت سر میزنه..

چند ثانیه ای هست که به ایستگاه آخر رسیدیم اما من هنوز درگیرم.از خودم میپرسم یعنی زمانی میرسه که ببخشمش؟...

نوشته : نفیسه در ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢۸


سنگ فرش

از ساختمان دانشگاه بیرون میام.دستهامو توی جیب پالتوم میکنم و در امتداد سنگ فرش زرد راه میرم..گه گاهی قطره ای سرد به صورتم میخوره..کفشهای رنگی و متفاوت با نزدیک شدن بهم مسیرشون عوض میشه.روی سنگ فرش سبز میرن و به آهستگی از کنارم رد میشن..

اما نگاه من فقط به سنگ فرش زرده..

صدای خنده و حرف زدن از پشت سرم میاد.بلند و بلندتر میشه.وقتی کنارم میرسن یکیشون میگه خانم،خانم؟سرمو بلند میکنم و نگاهم به نگاهش گره میخوره.مکث میکنه.انگار حرفشو میخوره..

دوباره نگاهم به سنگ فرش زرد برمیگرده و قدم های کفش اسپرت سفیدم..

میگه "دختر قشنگی بود" صدای متفاوتی میپرسه "سنگین بود یا غمگین؟"...

فکرم به دیروز پرمیکشه..

در عین نزدیکی چقدر از هم دوریم..

شاید شکاف بین نسل ها یعنی همین..

باز هم قطره ای سرد

باز هم کفش های رنگی که به آهستگی از کنارم رد میشن..

و سنگ فرش زرد،

انگار تا ابد ادامه داره..

 

 

پ.ن:خدایا

کاری بکن

اگر فراموشم نکردی.....

 

 

 

نوشته : نفیسه در ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱۳