ریشه

بادبادک 

شاخه های نازک دلسپردگی هایش

به باد بیشتر است تا خاک

این یعنی

ریشه در آسمان...

 

/ 40 نظر / 17 بازدید
نمایش نظرات قبلی
گلادیاتور

من هم ریشههایم را به درختی دادم که سردش بود شاید بتواند با آنها کاسبی بهتری داشته باشد

آفتاب

کاش ما هم می تونستیم بادبادکی باشیم..کاش می تونستیم ریشه مونو از این خاک بکنیم...

شوشتر آزاد - رضا

آن روز که سهراب نوشت تا شقایق هست زندگی باید کرد , خبر از دل پردرد گل یاس نداشت باید این جور نوشت چه شقایق باشی چه گل پیچک و یاس زندگی اجبار است

شاپرک

سلام ممنونم از اینکه اومدی خیلی خوشحالم فکر میکردم مثه یکی از دوستای دیگه از دستم خیلی ناراحت باشی و نخوای که بی یایی [ماچ][گل]

شوشتر آزاد - رضا

حسرت قشنگ من ============ می خواهم کودک باشم شاد و هیجانی می خواهم مثل دوران کودکی ام زندگی کنم آن روزها که نمی دانستم زیستن چیست زندگی کدام است آن روزها که دنیایم همان کلبه کوچک نقاشی ام بود همان که یک چراغ زرد پرنور روشنی همیشگی اش بود و پرده های در و پنجره اش کنار رفته بود همیشه دیوارهایش رنگی اما نا مرئی بود و داخل خانه را می شد دید کاش کلبه ام را می دیدید که در میان دشت پر از گل و درخت بنا می کردم و در کنار رودخانه ای با یک پل کاش کودک بودم تا تنها دغدغه ام چوب شکسته ی شکلات قندی ام بود و دلخوشی ام شنا کردن در جوی آب کنار منزل کاش کودک بودم تا بدون ترس شبها چندین ساعت در تاریکی پشت بام دراز می کشیدم و با ستاره ها خلوت می کردم کاش کودک بودم زمین می خوردم گریه می کردم می خندیدم و فراموشم می شد اشک ها کاش کودک بودم تا صدای قهقهه مستانه ام پر می کرد فضا را و التماس می کردم به مادرم تا بگذارد باز هم بازی کنم و نخوابم کاش کودک بودم و زیر نیکمت پنهانی از معلم کلاس اولم پفک می خوردم و او مرا دعوا می کرد کاش کاش

شوشتر آزاد - رضا

کاش کاش کودک بودم تا رنگ مرگ را نمی دانستم رنگ گناه را نمی فهمیدم و بوی نفاق را تشخیص نمی دادم کاش کودک بودم تا مرگ احمق تر از آن باشد که در بازی گرگم به هوا دنبالم کند و غم دیوانه تر از آن که خودش را به من بچسباند اما اما دیگر هیچ وقت نخواهم دید دوران کودکی ام را اکنون بین من و کودکی ام فرسنگ ها راه فاصله است هیچ نقطه اتصال یا برگشتی نیست و من حسرت روزهایی را می خورم که عصرهایش دلتنگ نمی شدم دلم برای خیلی چیزها تنگ شده خیلی چیزها حتی برای خودم *** گاهی دلم برای خودم تنگ می شود

مهدی

شب سردی است و من افسرده راه دوری است ،و پايي خسته تيرگی هست و چراغی مرده می کنم، تنها از جاده عبور دور ماندند ز من آدم ها سايه ای از سر ديوار گذشت غمی افزود مرا بر غم ها فکر تاريکی و اين ويرانی بی خبر آمد تا با دل من قصه ها ساز کند پنهانی نيست رنگی که بگويد با من اندکی صبر ، سحر نزديک است هر دم اين بانگ بر آرم از دل وای،اين شب چقدر تاريک است خنده ای کو که به دل انگيزم؟ قطره ای کو که به دريا ريزم؟ صخره ای کو که بدان آويزم؟ مثل اين است که شب نمناک است ديگران را هم غم هست به دل غم من ليک غمی غمناک است... سهراب

(لیلا/عذرا)

بادبادک............! نفیسه جان سلام! باور کن نمی دونم چی بگم !با اینکه خیلی مختصر بود اما مات و مبهوتم کرد!بادبادک....کودکی ها....! راستی دلنوشته های در سکوت بروزه و منتظر حضور سبزت![گل][گل][خداحافظ]

شوشتر آزاد - رضا

درد ها بسیار بود و گریه ها بی انتها چشم ها بی خواب بودو قلبها بی ادعا درد دارد سینه ام ، من ، عاقلم ، هشیار هم ناله دارد از قلم ، دل ، از در و دیوار هم ظهر عاشورا عطش در سینه غوغا می کند شور زینب در دلم شوری مهیا می کند ظهر عاشورا تمام قلب ها بی تاب بود دشت ها سوزان و خشک و کربلا بی آب بود ظهر عاشورا تمام غنچه ها پرپر شدند کودکان آن روز همتای علی اصغر شدند گرچه عاشورا سَران در زیر تیغ و دشنه بود ذکر می گفتند لبها گرچه خشک و تشنه بود غصه ها دارم ولی در سینه پنهان می کنم یادی از سالار ِ بی سر ، شیر دوران می کنم

شوشتر آزاد - رضا

یادی از آن مادر افتاده در خون می کنم کز غم بی سایساری گشته محزون می کنم یادی ازآن غنچه های خشک و پرپر می کنم حرف عاشوراست دردم را سبک تر می کنم از علی اکبر بگویم آن جوان با وفا قامت سروش خمیده از غم و درد و جفا از علی اصغر بگویم اشک جاری می شود زندگی آن لحظه با مرگم مساوی می شود حرف قاسم را بگویم سینه را خون می کند او که با نامش خدا هم یاد مجنون می کند آرزویم بود من هم جزو یاران می شدم لا اقل من ، خاک پای شیر مردان می شدم زندگی در ظهر عاشورا به پایان می رسد آخر دنیاست چون جان ها به جانان می رسد السلام علی الحسین و علی علی ابن الحسین و علی اولاد الحسین و علی اصحاب الحسین