گذر زمان

بی مقدمه میپرسه:چرا ازم بدت میاد؟ میگم:چی؟ میگه:ما که تا حالا همدیگه رو ندیده بودیم.اما شنیدم ازم بدت میاد.چرا؟؟ میگم:خوب...راستشو بخوای،ازت بدم نمیومد.فقط برام علامت سوال بودی..یه علامت سوال بزرگ...حق خودم میدونستم که بشناسمت.بدونم حد ارتباطت چقدره ولی پاسخی نبود.حتی عکستم ندیده بودم.در حالی که شالشو مرتب میکنه میگه:ولی بنظر من حق داشتی بدونی.

برخلاف چیزی که فکر میکردم اصلا آدم مغروری نیست.آخه چند بار رفته بودم وبلاگش ولی وبلاگم نیومده بود..انگار فکرمو خونده باشه میگه وبلاگت اومدم اما کامنت نمیزاشتم.راستشو بخوای اصلا فکر نمیکردم وجود خارجی داشته باشی.فکر میکردم دوتاییتون یکی هستین.آخه طرز نوشته و حرفهاتون مثل هم بود.با خودم میگم حق داشتی.آخه توی برحه ای از زمان خیلی بهم نزدیک بودیم..میگه اسمتو زیاد شنیده بودم.وقتی توی جشن پرشین بلاگ دیدمت کنجکاو شدم بیشتر بشناسمت.لبخند تلخی میزنم:منم..یه زمانی..اما حالا........

باهاش احساس غریبی نمیکنم.انگار مدتهاست میشناسمش یا برای بار چندمیه که بیرون میبینمش.شاید اونم چنین احساسی داره..از پلاک 22 میگه.از کامنت های خصوصی و از نحوه ی ارتباطش..درمیان حرفهاش درباره ی دعوای بین دوستهاشم میگه.میگم:چرا؟ میگه:نمیدونم.خیلی با هم صمیمی بودن.بهم میگفتن داداش...به ریل مترو خیره میشم.زیر لب میگم:خوب دنیا یعنی همین.برگشت اعمالمون به سوی خودمون...نگاهم میکنه.فقط میدونه یه زمانی با دوستش صمیمی بودم.میپرسه:حالا چی؟ میگم:یکسالی هست که تموم شده.چیز بیشتری نمیگم.اونم دیگه چیزی نمیپرسه...

 

اسم ایستگاه ها یکی بعد از دیگری تکرار میشه.دست فروش ها یکی بعد از دیگری میان و میرن.بچه های فال فروش یکی بعد از دیگری با نگاه ملتمسانه نگاهم میکنن اما توجهی بهشون ندارم....

بعضی وقتها زمان میگذره و دیگه تکرار نمیشه و تو هیچ وقت به گذشتش توجه نمیکنی..

بعضی وقتها زمان میگذره و دیگه تکرار نمیشه ولی دلت بدجور بهانه اش رو میگیره..

بعضی وقتها زمان میگذره اما باز هم به طرق مختلف بهت سر میزنه..

چند ثانیه ای هست که به ایستگاه آخر رسیدیم اما من هنوز درگیرم.از خودم میپرسم یعنی زمانی میرسه که ببخشمش؟...

/ 33 نظر / 68 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نیوشا

[گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][خداحافظ]

سارا

سلام گلم ممنون از حضورت من همچينها هم مهربون نيستم [نیشخند] شاد باشي

آفتاب

نفیسه جونم من ترسی ندارم از اینکه به بچه های بلاگ بگم موضوعو.ولی جوجو ازم گرفته که به کسی چیزی نگم...ممنونم که به فکرمی و نگرانمی گلم.برام دعا کن...می بوسمت عزیز دلم.[ماچ]

نسیم

حست رو درک می کنم اما من از خودم می پرسم منو می بخشه؟؟

امیر

سلام امواج بسیار باشکوهی در این وبلاگ دیدم لذتبخش بود برام آشنایی با چنین وبلاگ پرمحتوایی

امیر

با یک داداگاه علنی آپم ! شما هم میتونین در این دادگاه شرکت داشته باشین منتظر حضور گرمتون هستیم

امیر

با یک داداگاه علنی آپم ! شما هم میتونین در این دادگاه شرکت داشته باشین منتظر حضور گرمتون هستیم

نسیم

تو هم برام دعا می کنی مگه نه عزیزم ؟

آزاده از کلبه ی ویوارا

من تو مینو یه صفحه دارم برای معرفی ولاگ ها.این دفعه برای شماره ی نیمه دوم اذر می خوام امواج دریای تو رو معرفی کنم[چشمک] فقط نفیسه تاریخ تولد وبلاگتو بهم بگو سیاسی که ننوشتی تو این وبلاگ تا حالا؟اینو می پرسم که خیالم راحت شه چون وبلاگایی که معرفی می کنم نباید هیچ خطی از سیاست داشته باشن منتظرم زود خبرشو بهم بدههههههههه

نسیم

نفسیه ی عزیزم باور می کنی از اینکه دوست جدیدی چون تو پیدا کردن برایم [ماچ] آنقدر شادی آور است که در پوست خود نمی گنجم منظورم به شخص خاصی نبود آنانی که مرا می شناسند می دانند که من هر چه که بر دل دارم بر کاغذ می آورم و هرگز غرض و مرضی در حرف هایم نیست دوستت دارم و می بو.سمت